تبليغاتX

دلشکسته


negar71

نگار

negar71

http://negar71.blogfa.com

دلشکسته

دلشکسته

دلشکسته

دلشکسته

دلشکسته
                                             

 

یك روز می بوسمت ! فوقش خدا منو می بره جهنم ! فوقش می شم ابلیس ! آنوقت تو هم به خاطر این كه یك

 « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شی ! جهنم كه اومدی ، من اونجا پیدات می كنم و دور از چشم خدا

 هر روز می بوسمت ! وای خدا چه بهشتی میشه جهنم

|+| نوشته شده توسط نگار در سه شنبه 10 دی1387 و ساعت 4:29 بعد از ظهر |
سالهاست ........

 

سالها رفت وهنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی صبح تا نیمه شب
 
منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده
 
ات کیست؟کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل پنهان
 
است؟ بارها آمد و رفت بارها انسان شد وبشر هیچ ندانست که بود خود او هم به یقین آگه نیست چون نمی داند
 
 کیست چون ندانست کجاست چون ندارد خبر از خود که خداست.
 
                                                                                                          
|+| نوشته شده توسط نگار در دوشنبه 12 فروردین1387 و ساعت 4:32 بعد از ظهر |

گرچه دل كندن از تو آسان نيست كه برايم به مرگ هم شايد ...

 

می روم گم شوم در انبوه خاطراتی كه بعد ِتو بايد ...

 

بعد از اين استکان زهرآلود ، چون پروانه به خواب خواهم رفت

 

جای قند و نبات، عزراييل بر سرم گرد مرگ می سايد

 

آرزوهای كوچكم را حيف می برم با خودم به گور اما

 

آرزو می كنم تو خوش باشی ، حسرتت بر غمم می افزايد

 

مجلس ختم من كه می آيی ، يك لباس سفيد بر تن كن

 

بارها گفته ام به تو عزيزم ! رنگ مشكی به تو نمی آيد

 

|+| نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه 23 اسفند1386 و ساعت 2:49 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه 23 اسفند1386 و ساعت 2:46 بعد از ظهر |
نمی دانیییییییییییی....
|+| نوشته شده توسط نگار در دوشنبه 6 اسفند1386 و ساعت 7:43 بعد از ظهر |
گناه من چیست که تو رو دوست دارم

|+| نوشته شده توسط نگار در یکشنبه 7 بهمن1386 و ساعت 9:11 بعد از ظهر |
دلم گرفته ای دوست..

دلمو شکستی نرو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط نگار در یکشنبه 7 بهمن1386 و ساعت 9:10 بعد از ظهر |
می خوام برم من نمی تونم دیگه..

|+| نوشته شده توسط نگار در یکشنبه 7 بهمن1386 و ساعت 9:4 بعد از ظهر |
خیال کردم بری میری از یادم تو رفتی و نرفت چیزی از یادم

 

 

|+| نوشته شده توسط نگار در یکشنبه 7 بهمن1386 و ساعت 8:47 بعد از ظهر |
گفـتمش..

 گفتمش آغاز درد عشق چيست؟

گفت آغازش سراسر بندگيست

 گفتمش پايان آن را هم بگو

گفت پايان همه شرمندگيست

گفتمش درمان دردم را بگو

 گفت درماني ندارد بي دواست

 گفتمش يک اندکي تسکين آن

 گفت تسکينش همه سوز 

 فنا ست نيکوست

|+| نوشته شده توسط نگار در شنبه 6 بهمن1386 و ساعت 10:38 قبل از ظهر |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ